تبليغاتX
عاشقانه های زندگی من

عاشقانه های زندگی من

« بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق، تر است»

نمیدونم چی بگم

سعید میگه من دلم باش نیست ..... نمیدونه اونه که دلش با من نیست ....اونه که با اینکه میدونه چقدر همه چی زود بهم برمیخوره باز اذیتم میکنه.....بهم رک میگه بهم اعتماد نداره ...... میگه نمیشه همون اول به کسی اعتماد کرد ....اما خدا پس من چرا؟چرا من اعتماد کردم؟چرا اون دفعه اولی که گفت دوسم داره باورش کردم؟چرا دوباره که گفت دوسم داره عاشقش شدم؟ خدا همه باید بی اعتماد باشن و من اون طرفی باشم که بهشون اعتماد کنم؟خدا جون سعید و دوس دارم خیلیم دوسش دارم اما وقتی فکر میکنه میخوام گولش بزنم من چیکار کنم؟خدایا اخه من اینقدر ادم بدی شدم؟

میدونم اون الان خیلی حالش خوبه و شاده ....مطمئنم داره میخنده و زندگیش رو به راهه ...اما خدا خودت بگو ....زندگی منم روبه راهه؟ اره خداجون؟ روبه راهه؟ اینه حال و ایندم خدا؟اینه زندگی ای که براش برنامه ریخته بودم؟نه خدا ....رو به راه نیست ....خیلی سختمه .... خیلی دارم عذاب میکشم .... گفتم سعید دوسم داره خوبه با بقیه فرق داره اما خدا این همون سعید ارزوهامه؟با اینکه قلبم میشکنه اما عقلم هی بهم نهیب میزنه که اونو فراموش کنم .... میگه اون از یه دنیای دیگست ....تو تنهایی دنیای تو حوصلش سر میره ...تو هم تو شلوغی دنیای اون گم میشی ..... خدا میترسم گم بشم..... خودت دستمو بگیر .... میترسم ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 20:18 توسط ثریا |


بی------------------------------------ست و .....

سلام

خیلی وقت بود نبودم

اما حالا اومدم....بازم اومدم بنویسم..... خوب طبق اخرین اخبار ترممو حذف کردم.... راستی یه خبر دیگه با سعید اشتی کردم..... اما باز ناراحتم...... باهم دعوامون شده ....دعوا که نه...... اما خوب بحثمون شد و اونم گوشی و قطع کرد.... بحث از اینجا شروع شد که بهش گفتم پیرمرد یادت رفت باز شب بخیر بگی ..... اونم امروز گفت صبح بخیر پیرزنی که شبا یادش میره پیش پیرمردش بخوابه!!!!!!!! خوبی طبیعیه که ناراحت بشم از حرفش ..... اون به من میگه بی جنبه ...اما خوب نبایدم انتظار داشته باشه این طرز حرف زدنش بهم بر نخوره....... وقتی اینجوری میگه حس میکنم همه حرفاش دروغه و مثل خیلیای دیگه فقط میخواد ازم سوئ استفاده کنه....خوب این خیلی ناراحتم میکنه چون من واقعا دوسش دارم ..... میخوام اونم همین طور پاک دوسم داشته باشه...... جدا از این میترسم همون طور که بخاطر من از هستی جدا شد بخاطر یکی دیگه هم از من جدا بشه..... یه هو فکر نکنید من ادم شکاکیما ....نه اصلا این طور نیست ..... از شک کردن به یکی متنفرم اما خوب خود سعید طوری رفتار نمیکنه که من اطمینان پیدا کنم که همچین اتفاقی نمی افته......دوس دارم یه روز بیاد و باهام حرف بزنه .... یه روز با حرفاش ارومم کنه.... بهم بگه همه فکرام بچه گونست و اون هیچوقت تنهام نمیزاره....... میخوام با حرفاش با کاراش قانعم کنه که این طور نیست...... اما اون هیچی نمیگه فقط دعوام میکنه ....... مطمئنم اگه هم این پستو بخونه میگه من زیادی لوسم...... اما اینا همه به کنار ....من از یه چیز دیگه ناراحتم....امروز به من گفت حس میکنه دارم گولش میزنم.....اصلا باورم نمیشه همچین حرفی در موردم بزنه...... اخه خدا خودت بش بگو من دخترم نه اون.....اخه خدا بش بگو من چرا باید گولش بزنم؟ نمیخوام اینو بگم اما خدا خودت شاهد بودی که تو این مدت جداییمونم چندتا پیشنهاد داشتم تو همین کاشان؟چه از بچه های خودمون چه بچه های ازاد.....اخه خدا تو که دیدی من همش منتظر برگشت سعید بودم..... همش تو فکر اون بودم..... خدا تو که همه ی اینارو دیدی ؟اخه من حقمه که بهم بگن دارم سعید و گول میزنم؟اخه سعید من چرا نرم یه همشهریمو گول بزنم که اونجوری مامانم اینا هم کمتر با ازدواجمون مخالفت میکنن...... خدایا میدونی هیچ کس تا حالا اینقدر غرور منو نشکسته بود ...... نمیدونم چرا سعید اینقدر به همه چی مشکوکه .... اخه خدا تو که دنیارو خوب ساختی ...... به سعید گفتم حالا که در موردم اینجور فکر میکنی ازم جدا شو فکر میکنه دارم بهونه میارم که ولش کنم...... اخه خدایا کدوم بهونه؟چطور به کسی بگم دوسش دارم در صورتی که میدونم هر چی بیشتر اینو بهش بگم اون در موردم بدتر فکر میکنه..... نمیخوام یکی بخاطر عادت باهام باشه ..... خوب قلبم حق داره بشکنه وقتی اینجوری باهام حرف میزنن..... گرچه دلم براش خیلی تنگ شده ...... اما خدا تا کی بشکنم؟

من دوسش دارم اون بهم عادت کرده ..... این نهایت ظلمه

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 17:27 توسط ثریا |


بی-----------------ست و دو

امشب با سعید تو یاهو یکم حرف زدیم

بهش گفتم مشکل زندگیش چیه

اخه خیلی غمگینه

میشه غمو تو چشاش خوند

بهم گفت داره میمیره

ترجیح میدم هیچوقت ازم سراغی نگیره اما سالم باشه

خدایا کاش راست نباشه

کاش همه چی .......

اعصابم خورده

خدایا کاش......

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 20:54 توسط ثریا |


بی-----------ت و اندی

سلام

نمیدونم چی بنویسم

حالم خوب نیست

همین

بای

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 14:57 توسط ثریا |


بیست و ی--------------------ک

اون قدر حالم بده که فقط میخوام با یکی درد و دل کنم

دوس دارم الان گوشیم زنگ بخوره

یکی باشه اروم بهم بگه چی شده باز دختر خوب؟

یکی باشه که بهم ارامش بده

بهم بگه این روزای سختمم تموم میشن

بهم امید بده

زندگی بدون امید واقعا سخته

نمیدونم تا کی میخواد همینجوری ادامه داشته باشه

دوست دارم از این زندگی فرار کنم

دلم یه عالمه هوای ازادو میخواد

و قلبمم یکم محبت

همین

نمیدونم این انتظار سختیه؟

کاش گوشیم زنگ بخوره

شاید بتونه این بار ارومم کنه

خیلی خستم خیلی

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 20:18 توسط ثریا |


بی--------------------------------------------------ست

دلم هوای یه خواب طولانی مدت و کرده دوست دارم بابا از کاشان بره و من با خیال راحت بگیرم بخوابم اونقدر بخوابم که دیگه نفس کشیدنم یادم بره دوس دارم حتی کابوسای گذشته رو هم نبینم چون خستم خیلی خستم خیلی خیلی خستم و داغون اونقدر داغون که دارم خودمم فراموشم میشه اونقدر داغون که به فکر همه هستم به جز خودم خدایا خستم اما هیچ کسی بهم نمیگه چرا؟ هیشکی هیچوقت مشکلاتمو نمیبینه دیگه حتی اشکم نمیریزم برای هیچی گریه نمیکنم دیگه قرصامم نمیخورم اره میخوام خودکشی کنم یه خود کشی تدریجی میخوام حالا که نمیزارن ایندمو اونجوری که میخوام بسازم حالمم از بین ببرم خدا کمکم میکنی؟
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 11:26 توسط ثریا |


نوزده

...خودکشي بهشت است وقتي زندگي جهنمي باشد که در آن ميسوزي.... _________________________________________________________________________________ پ.ن1:احساس میکنم زندگیم داره جهنم میشه .....همین
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 11:6 توسط ثریا |


ه-------------------------------------جده

دارم دق میکنم خیلی حالم بده ..... دیگه اجازه ندارم از دانشگاه خارج بشم میدونم میپوسم ...... هیچ کسم درکم نمیکنه ..... بابام اومده به مسئول خوابگاه گفته دختر من تا وقتی نتونه مراقب خودش باشه نباید از دانشگاه بره بیرون اخه شما بگید این ظلم نیست؟ اخه من میپوسم اصلا عادت ندارم همش یه جا بمونم میدونم که میمیرم خیلی بدی بابا خیلی اصلا دیگه دوست ندارم بابا اخه چطور دلشون میاد منو تو دانشگاه زندانی کنن؟ من ترجیح میدم تو هوای ازاد بیرون بمیرم تا اینکه تو دانشگاه یه زندونی سالم باشم شیطونه میگه پاشم و یکی از اون سیگارای یادگاری رو بکشم اه شیطونه غلط میکنه وای خدایا اخه چطوری زندونی بودن و تحمل کنم بابام گفته اگه به حرفش گوش نکردم و سرخود رفتم بیرون اصلا دیگه نمیزاره بیام دانشگاه تااونو گفت فهمیدم چقدر دانشگاه و دوس دارم وای خدایا خودت کمکم کن من 22سالمه اخه حقم نیست ازادیمو بگیرن دوس دارم فریاد بزنم بابا من دیگه بچه نیستم بخدا نیستم بقران نیستم دوس دارم تنها زندگی کنم تنهای تنها همه تو دنیا فقط یه جور دلتو میشکنن دیگه برام مهم نیست باشه نمیرم بیرون اصلا هیچ جا نمیرم اما ببا تو رو هم نمیبخشم .....هیچوقت .....هیچوقت .....هیچوقت
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 10:31 توسط ثریا |


ه-------------------------------------------فده

اگه دانشگاه اصفهانم قبول کنه دیگه ترم بعد اینجا نیستم ....

برمیگردم اصفهان

کاشان و با تمام خاطراتش میزارم و میرم

کاشون از همون اول با ما خوب تا نکرد شاید ما باش بدتا کردیم

هرچی که بوده فقط توش نامردی دیدیم

حتی هواشم اذیتم میکنه

هرروزم داره بدتر از دیروز میشه.......

بابام زنگیده

یادمم رفت چی میخواستم بنویسم

مهم نیست جدیدا یاد گرفتم فراموشی رو

بای فعلا

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 9:33 توسط ثریا |


ش------------------------------------انزده

سلام...خوبید؟اینقدر حرف دارم که اگه امروزم نمیزدمشون خفم میکردن ...گاهی میترسم حرفامو ننویسم وسط گلوم گیر کنن و دیگه سرفه های من فایده ای نداشته باشه اونوقت یه تابوت باشه و یه جنازه تو یه کفن سفید..... جدیدا خیلی بیشتر از قبل مینویسم دیشب داشتم در مورد ایندم با مامانم حرف میزدم ....مامان و بابام عاشق اینن که من استاد دانشگاه بشم دیشب به مامانم گفتم مامانی من میخوام نویسنده بشم..... اجی بزرگم مسخرم میکرد میگفت اونوقت باید نون و اب بخوری اما مامانم با یه لحن خیلی جدی گفت نه گلی نویسنده ها دیوونه میشن .... یه هو زدم زیر خنده گفت نمیخوام به ذهنت فشار بیاری و چیزیت بشه .....تا اینو گفت خیلی خجالت کشیدم ....مامانیم اینقدر به فکر منه و من اینجوری اونوقت میزنم زیر خنده؟؟؟!!!!!سه شنبه رفتم به سعید گفتم شمارمو پاک کنه اونم قبول کرد .... میخواستم بهش بگم که ریشاش دراومده بهش میاد اما خوب به هزار تا دلیل نگفتم .... از اون راهم با اون پسره که تو طرح همکاریم رفتیم سینما ..... پرتقال خونی رو داشت .....تا نصفه هاش دیدیم ...چون حرفامون تموم شده بود و من نمیخواستم دیر برسم خوابگاه ..... بهش گفتم ببینید اقای فلانی ما فقط همکاریم و همین ....اونم قبول کرد ....ادم منطقی ای به نظر میرسه .... فقط ازم خواست دی ماه و همراهش هرروز برم کتابخونه ...... گفته برای مطالعه درسای خودمون و مطالب مربوط به طرح و..... اخه کی از8 صبح میره کتابخونه تا7 شب؟جوابشو ندادم هنوز ....گفتم بعدا بهتون جواب میدم ....اخه صبحا هم اصلا حوصله بیدار شدن ندارم......نمیدونم چرا اینقدر به وضع درسی من گیر میده ..... از بابام خیلی بدتره ....بازم به بابام کاری به کار درسم نداره ....البته فکر میکنه من درس میخونم خیر سرم..... اما این اقاهه حتی به تعداد واحدای گرفته و پاس کرده و نکرده منم همون سه شنبه کلی گیر داد ....میخواستم بهش بگم به خودم مربوطه ها اما هم سرم گیج میرفت هم حوصله حرف زدن نداشتم .... ترجیح دادم فقط گوش کنم.....وقتیم حرفاش تموم شد خودش پیشنهاد داد که بریم منم تو هوا قبول کردم و از اون سینمای کوفتی اومدیم بیرون......از این جا به بعدشو دیگه یادم نیست ....فقط یادمه داشتیم میرفتیم به سمت تاکسیا ....همین...... وقتی چشمامو باز کردم دیدم رو تخت بیمارستانم و دارن سرمو بخیه میزنن ....سمت چپ سرم.... اولین جمله ای که گفتم و خیلی خوب یادمه .... به پرستاره گفتم چقدر قیافه شما برام اشناست .... بعدشم گفتم تروخدا جاش نمونه ..... حتی تو اون موقعیتم به این فکر میکردم که جای زخم سرم نمونه ....البته داخل موهامه و مطمئنم جاش میمونه.......باز برای چند دیقه چیزی یادم نیست و از اونجا یادمه که روی صندلی نشسته بودم و همکارطرحم روبه روم بود...... داشت باهام حرف میزد ولی من مثل این منگا فقط نگاش میکردم .... اخرشم کلی گریه کردم ... دلم کلی برای خودم سوخت .... اصلا نباید اینجوری میشد اونم تو اون روز و جلوی کسی که باهاش طرح برداشته بودم.... بهش گفتم چه اتفاقی افتاد ...گفت هیچی پات به چادرت گیر کرد ونتونستی تعادلتو حفظ کنی اول خوردی به من و منم چون سنگین بودم تکون نخوردم و تو از اون طرف افتادی روی اسفالتا و بیهوش شدی و منم اوردمت بیمارستان......وقتی اینو شنیدم کلی خجالت کشیدم ..... با هزار بدبختی بود رفتیم دانشگاه....... مسئول خوابگاهمون تا دیدم جای اینکه دلداری بده بهم گفت پسر عموی خانم فلانی تو خونشون خورد زمین بعد دو روزم مرد..... وقتی اینو گفت من مونده بودم چی بگم.... همش فکر میکردم نکنه بمیرم....خدایی اون شب خیلی ترسیدم .....از شدت دردم نتونستم بخوابم ...خیلی دوس داشتم یکی بیدار بود و بهم دلداری میداد یکی بهم میگفت که گلی غصه نخور درست میشه .....یکی که باهاش حرف بزنم ....اما خیلی تنها بودم ....به مامانم ایناهم نگفته بودم یعنی اصلا نمیخواستم بگم که ناراحت بشن....اما مجبور بودم فرداش برم خونه چون شب یلدا بود و بابام خیلی اصرار داشت که منم پیششون خونه باشم.....برای همین فرداش همه باندارو باز کردم هیچکدوم از قرصای چرک خشک کنمم نخوردم..... و رفتم خونه....شانسم نداشتم که...هم تنها رفته بودم هم تو ماشین سرم کلی درد گرفته بود هم معدم بهم ریخته بود........گفتم دیگه به خونه نمیرسم ...زنگ زدم داداشم بیاد دنبالم...... داداشم و بابام اومده بودن دنبالم ..... . اون شب خونه خیلی بهم خوش گذشت ..... خیلی دلم براهمشون تنگ شده بود مخصوصا برا مامانم...اما پنج شنبه برام خیلی روز بدی بود....اولا اجی دهن لقم به مامانم گفت سرم شکسته و مامانمم کلی گریه کرد ...خیلی دلم براش سوخت..... گناه داشتاخه تا کی بخاطر من زجر بکشه ......کلی قربون صدقم رفت ...... حالا هم که دارم اینارو مینویسم دلم براش یه ذره شده....... مامانمم شبش به بابام گفت ....گرچه بابام دعوام کرد که چرا بهش نگفتم و از این جور حرفا....اما من محل ندادم و قهر کردم ..... اصلا انتظار نداشتم تو اون موقعیت دعوام کنن....خوب یکمیم لوسم دیگه ...... اون شب کلی به خاطر دعوای بابام اشکم در اومد و طبق معمول مامانمم باهام گریه کرد .....میگفت طاقت نداره اشکامونو ببینه ..... پنج شنبه اینقدرتو خونه پرخوری کرده بودم که وقتی شبش حالم به هم خورد بابام کلی ترسید ..... فکر کرد به خاطر دعواهای اون حالم بدشده ...... البته منم به روی مبارکم نیاوردم که خودم پرخوری کردم و این حال خرابم از فشار عصبی نیست از شکمو بودنمه......حالا که فکرشو میکنم خندم میگیره اخه مثل این نخورده های ندید بدید بودم..... انگار که تو این کاشان هیچی گیر من نیومده باشه بخورم رفتارمیکردم.......هر جوری بود پنج شنبه هم گذشت ....... جمعه بابام خوش اومد معذرت خواهی و اشتی کردیم ...گرچه من هیچوقت رفتارشو فراموش نمیکنم .....اخه سرم کلی درد میکرد و نباید حداقل اون موقع چیزی بهم میگفت ...... اما مرداکلا بی احساسن و درک نمیکنن....... امروزم ساعت 4صبح بیدار شدیم و والد گرامی خودش رسوندمون کاشان..... تو ماشین همش خواب بودم ........ یعنی خودمو به خواب زده بودم اخه حوصله نصیحت شنیدن و نداشتم..... اهان یه چیز دیگه..... همه خانواده با چادری شدن من مخالفت کردن .....بابامم امروز بهم گفت دیگه چادر سرم نکنم ..... اما من فقط به خاطر مامانم که عزیز ترین فرد زندگیمه چادرو میبوسم  و میزارم کنار..... میترسن باز پام به چادر گیر کنه و یه بلایی سرم بیاد ...... اخی که چقدر زیاد بودن....... گرچه حرفام هنوز تموم نشده اما اینا اتفاقای این چند روزه بود ...... همش استراحت دعوا گریه سردردی و پرخوری ...... همین.

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 8:50 توسط ثریا |


پ----------------------------انزده

سلام امروز با اون اقاهه قرار کاری داریم ...میخوایم با هم در مورد طرحمون حرف بزنیم ..... دیشب کلی در مورد سعید فکر کردم ....به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم به همین راحتی ببخشمش ... اونم این قدر زود .... من نمیتونم بهش باز اعتماد کنم .... بهش خیلی شکاک شدم .... از کجا معلوم باز تنهام نزاره از کجا معلوم باز دلم و نشکنه ...درسته دوسش دارم درسته هنوز هرروز به وبلاگش سز میزنم اما نمیتونم ببخشمش ....اون من و داغون کرد .... گرچه هنوزم با هستیه ...و حتی حاضر نمیشه به خاطرمن اونو ول کنه....اخه اینم شد علاقه؟نه اون واقعا دوسم نداره فقط فکر میکنه دوسم داره .... کاش یه بارخودش و جای من میذاشت مطمئنم اونوقت دیگه حرفی از هستی نمیزد ..... اگه تونست خودشو تغییر بده اگه قید همه دخترای جهان و زد اگه تونست ثابت کنه که اره دوسم داره اگه تونست اشتباهشو جبران کنه اگه تونست بشه مرد رویاهای من اونوقت منم قبولش میکنم فقط در صورتی که اونقدر دیر نکنه که شخص دیگه ای بیاد تو زندگی من.... راستی اومدم فرم حذف تک ترمو بگیرم نمیدونم باید کجا برم .... اه اعصابمم از این خورده .... فعلا بای من زیاد وقت ندارم شاید بازم امروز یه سری زدم ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 14:38 توسط ثریا |


چ------------------------------------------هارده

سلام..... یکم اعصابم خورده .... سعید یه چیزایی گفت که شاید اول کلی خوشحال شدم ولی بعد دیدم نه برام مهم نیست..... دیدم غرور شکستم اینجوری درست نمیشه ...دیدم قلبم خیلی شکسته تر از این حرفاست ....دیدم دلتنگیام با این حرفا فراموشم نمیشه ...دیدم من خیلی اذیت شدم اما حقم نبود منی که هیچ ظلمی بهش نکده بودم ..... من حقم نیست باز شکست بخورم .... گرچه میدونم اون اصلا عاشقم نیست ....هنوزم هستی رو داره و اون ارومش میکنه .....ام کی بیاد منو اروم کنه؟اصلا کی هست که منو درک کنه؟نه هیشکی ..... چهارشنبه میرم خونمون مامانم کلی ازم ناراحته جریان و بهش گفتم .... کلی گریش گرفت کلی نصیحتم کرد اخه داشتم خفه میشد باید با یکی حرف میزد ...میدونم خریت کردم به مامانم گفتم اما خوب اروم شدم .... امشب هم سعید گریه کرد هم باز اون خاطرات و اون سرسره رو یادم انداخت....باز این چشمای لعنتی منم خیس شد...نمیدونم چرا بی دلیل اینقدر ازشون اب میاد....به سعید گفتم فردا با همکار طرحیم میرم سینم....گرچه مطمئنم پیش خودش فکر میکنه دوست پسرمه ....گرچه مهممم نیست ....میخوایم در مورد طرحمون حرف بزنیم .... ه حوصله طرح و چیزیم ندارم .... شیطونه میگه بزنم زیرشا....اما نمیشه زد زیرش.... دوس نداشتم فردا برم به خودشم گفتم بزاره برای هفته بعد گفت نه فردا بهتره گفت کارم داره..... منم مثل کبک سرم و کردم زیر برف گفتم باشه ...گرچه خودمم میدونم چی میخواد بگه و طرح فقط بهونشه.... اماخوب نمیدونم خودمم چم شده ..... این هفته خطمو عوض میکنم..... میرم این خطو یا میشکنم یا میدمش به داداشم.....یا ابجیم..... اون یکی خطمم خاموش میکنم ...... یه خط جدید میگیرم که هیشکی شمارشو نداشته باشه......

________________________________________________________________________

پ.ن1:هرگز نگران اینکه قلب مردی را شکسته ای نباش ، دربدترین حالت فقط کمی رگ به رگ شده و یک روز بعد دوباره مثل ساعت کار می کنه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 22:34 توسط ثریا |


س_________________________یزده

وقتی خاطرات قبلیمو میخونم میبینم جدیدا چقدر بی ادب شدما

خوب اینم از تاثیرات گشتن با ادمای بی ادبه

دارم متوجه میشم گاهی لازمه بگی لعنتی

گاهی لازمه بگی تو روحش

اینقدر خوبه که از خواب خریت بیدار بشی

و از اون جالب تر بپری تو دنیایی که همه داغون پاچه میگیرن

طرز حرف زدنمم دیگه تغییر کرده

دارم سعی میکنم دیگه لوس نباشم

البته چند تا تیکه کلومم هنوز سر جاشون هست

خوب ادم باید یه چیزاییم از گذشته داشته باشه دیگه

میخوام بیشتر بیام و خاطراتم و بنویسم ....

اصلا با نوشتن توی دفترم حال نمیکنم

راستی دیشب گلی بهم گفت برای دوس پسرش

یه نامه سه صفحه ای خیلی عاشقانه بنویسم

که اون بگه از طرف خودشه

موندم چی بنویسم ....یاد روزایی افتادم که خودم به سعید نامه میدادم

بچه بودم دیگه با یه ذوقی مینوشتمشون

تازه میرفتم برای دوستامم میخوندم ببینم نظر اونا چیه

الان به کارای قدیمم خندم میگیره

دنیایی داشتم برای خودما

کلا سر خوش بودم


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 15:7 توسط ثریا |


دوازده

به یه نکته جدید تو زندگیم رسیدم

اگه میخوای کسی و فراموش کنی ازش متنفر نباش

نسبت بهش بی توجه باش

منم الان همین حس و نسبت به سعید دارم

کلا تو دنیا از هیشکی متنفر نیستم

گرچه خیلیا بهم بدی کردن

اما هیچوقت با تنفر نسبت به یکی روح خودمو کوچیک نمیکنم

الان همون حسی و نسبت به سعید دارم که نسبت به بابام دارم .... بیتفاوتی

فعلا که نسبت به همه مردای دنیا همین حس و دارم

و چقدر با وجود این حس ازادم

دارم تمرین میکنم که خودم بتونم همه کارامو انجام بدم

گرچه هنوز از خیابون و ارتفاع و تاریکی و تنهایی میترسم

گرچه هنوز زود اشکم درمیاد

اما خوب اینا که مهم نیست

من همه این حسا و ترسامو دوس دارم

چون به من میفهمونن من یه ادم متفاوتم

چقدر خوبه که یه ادم متفاوت باشی بدون هیچ مردی تو زندگیت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 14:47 توسط ثریا |


ی--------------------------------------ازده

سلام

دیشب من و سعید چند تا اس به هم دادیم

میگفت فقط میخواد تنها باشه

خیلی نامرده ..... وقتی نوبت منه میخواد تنها باشه اما هنوز با هستی هستش

هنوز اونو اونقدر دوس داره که تحمل نمیکنه ازش جدا بشه

چند روزه میرم پیش مشاوره اون بهم کمک کرده که فراموشش کنم

الان فقط یکم به هستی حسودیم میشه

البته اون مهربون تره و به قول خودش سعیدو خیلی دوس داره

دیگه برام مهم نیست

اما دیشب خریت کردم و به سعید گفتم منتظرت بمونم؟

اون هیچی بهم نگفت

منم دیگه برام مهم نیست

واقعا چطور میتونه بهم بگه اره هنوز با هستیم

در حالی که رفتارشم نشون میده منم دوس داره

میخوام از لج اونم که شده بایکی اشنا بشم و با هاش برم داخل مغازه سعید

میخوام بفهمه خیانت یعنی چی

گرچه من خیانت نکردم چون رابطمون الان تموم شده

چند وقته اعصابم اروم شده دیگه دیوونه بازی در نمیارم

میخوام بعد از یلدا ادم بشم

میخوام ازاد باشم و تو اسمونا پرواز کنم

دلم هوس بوی بهارو کرده

اگه امروز نظرمو راجع به سعید بخواین بدونید میگم که اونم یه ادم عادی

یکی مثل بقیه

فقط براش دعا میکنم مشکلاتش حل بشه

خوب دیگه باید برم فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 14:41 توسط ثریا |