
برای او
که اسمان را از من گرفت..با اینکه بال پروازم زخمی نگاه هایی تلخ بود..و..
و می دانست که قفس انتخاب خودم هست..
اره شاید از نظر تو سهم پرنده ی ناشی قفس باشه..اما برای من قفس یه
انتخاب بود...با چشمان بارانی..
.. ......
هشتم مهر ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۳۵ :
یک نگاه..و فراموشی....فراموشی خودم.. و سکوت
می خوام یه کم باهات درد و دل کنم شاید بیایی و بخونی..و شایدم نه..با این
حال می نویسم و این اخرین پست این وبلاگ هست.با شوق عجیبی
شروعش کردم هر روز بهش سر می زدم تا قشنگترین وبلاگ رو تقدیمت کنم
اینکه یه روز می بینی بهم انرژی می داد...دلم می لرزیدو می ترسیدم.. ولی
باز نا امید نمی شدم و می نوشتم...
تو تنهایی ها یم همیشه باهات حرف میزدم..حتی وقتی دور و برم شلوغ بود..
باز به یادت بودم اما با دیدنت حتی نمی توانستم نگاهت کنم.
روزایی میشد که دلم نشونیتو بهم می داد
دوستام بهم می خندیدن اما کم کم اونا هم به دلم ایمان پیدا کرده بودند..
نه نه نه این احساس نباید نادیده گرفته می شد..احساسی که پاک بود..
و چشمانی که حتی از نگاه به تو خجالت می کشید
روزایی می شد واست شکلات های رنگی می گرفتم.هنوزم دارمشون !!
اخه واسه تو نگه داشتم هنوز یه گوشه ی اتاقم خیره بهم نگاه می کنند
خیلی وقته به خدا دیگه خسته شدند
بگذریم !!!
فقط راستی و صداقت می خواستم.از دروغ متنفر بودم اما تنها دروغ بود
که شنیدم ..سکوت کرده بودم امابه خاطرت سکوتم را شکستم
و حتی غرورم را... چیز کمی نیست !!!!
شاید الان بهتر می دونی که چقدر بهت نزدیک بودم و چیزی نمی گفتم.
یه موقع یه چیزایی می خواستم از خدا و می دونستم که
بی جواب نمی مونم اینطور هم شد و جواب خواسته ها مو یکی یکی گرفتم
خیلی حرف ها داشتم که واست بگم اما ناگفته موندند
اگه بیشتر منو می شناختی اون وقت می فهمیدی که سهم من این نبود..
خیلی وقته یاد گرفتم فراموشت کنم..ولی باز می گم
امیدوارم هر جا هستی موفق باشی و خدا همیشه همراهت..
دوم اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۳:۱۰ :
یک اتفاق و قشنگترین اشتباه من..
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
فروردین ۱۳۸۷
قشتگترین لحظات ....اما تلخ.
با زهم سکوت...