نمیدونم چی بگم
سعید میگه من دلم باش نیست ..... نمیدونه اونه که دلش با من نیست ....اونه که با اینکه میدونه چقدر همه چی زود بهم برمیخوره باز اذیتم میکنه.....بهم رک میگه بهم اعتماد نداره ...... میگه نمیشه همون اول به کسی اعتماد کرد ....اما خدا پس من چرا؟چرا من اعتماد کردم؟چرا اون دفعه اولی که گفت دوسم داره باورش کردم؟چرا دوباره که گفت دوسم داره عاشقش شدم؟ خدا همه باید بی اعتماد باشن و من اون طرفی باشم که بهشون اعتماد کنم؟خدا جون سعید و دوس دارم خیلیم دوسش دارم اما وقتی فکر میکنه میخوام گولش بزنم من چیکار کنم؟خدایا اخه من اینقدر ادم بدی شدم؟
میدونم اون الان خیلی حالش خوبه و شاده ....مطمئنم داره میخنده و زندگیش رو به راهه ...اما خدا خودت بگو ....زندگی منم روبه راهه؟ اره خداجون؟ روبه راهه؟ اینه حال و ایندم خدا؟اینه زندگی ای که براش برنامه ریخته بودم؟نه خدا ....رو به راه نیست ....خیلی سختمه .... خیلی دارم عذاب میکشم .... گفتم سعید دوسم داره خوبه با بقیه فرق داره اما خدا این همون سعید ارزوهامه؟با اینکه قلبم میشکنه اما عقلم هی بهم نهیب میزنه که اونو فراموش کنم .... میگه اون از یه دنیای دیگست ....تو تنهایی دنیای تو حوصلش سر میره ...تو هم تو شلوغی دنیای اون گم میشی ..... خدا میترسم گم بشم..... خودت دستمو بگیر .... میترسم ....
